شعر :: فقط واسه خنده

فقط واسه خنده

۱۱ مطلب با موضوع «ادبی :: شعر» ثبت شده است

گفته بودی درد دل کن گــــــــــاه با هم صحبتی


کو رفیق راز داری؟ کــــــــــــــو دل پرطاقتی؟

شمع وقتی داستانم را شنید آتش گـــــــــرفت

شرح حالم را اگر نشنیده باشی راحتـــــــــــی

تا نسیم از شرح عشقم باخبر شد، مست شد

غنچه‌ای در باغ پرپر شد ولی کــــــــو غیرتی؟

گریه می‌کردم که زاهد در قنوتم خیره مــــــــاند

دور باد از خرمن ایمان عــــــــــــــــــــاشق آفتی

روزهایم را یکایک دیدم و دیـــــــــــــــدن نداشت

کاش بر آیینه بنشیند غبار حســـــــــــــــــــرتی

بس‌که دامان بهاران گل به گل پژمرده شــــــــد

باغبان دیگر به فروردین ندارد رغبتــــــــــــــی

من کجا و جرئت بوسیدن لبهای تـــــــــــــــــــو

آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتـــــــــــــــــــــی

شنیدم که لیلی سیه‌فام بود
ز چاقی حسابی بداندام بود
دو ماهی کِرم زد به رخسار خویش
به لیزر ز رخ برد آثارِ ریش(!)
کمربند بر اِشکَمَش بست سفت
سه‌ماهی رژیم غذایی گرفت
چنانش رژیم و کِرِم داد حال!
که شد لاغر و ماه، عین هلال
سپس شاد‌دل سوی مجنون شتافت
ولیکن از او التفاتی نیافت
بگفت:«این منم «های»! لیلای تو!
به او گفت:«خانم، مزاحم نشو!
مگر خود نداری برادر-پدر؟
برو پردۀ شرم مردم مدر!
نگاری که از بنده دل برده بود
تپل بود، ضمناً سیه‌چرده بود!
برو ردّ کار خود ای پیرزن!
تو عنتر کجا و دل‌آرای من؟»
رخ پر کِرِم شد به آنی بنفش
درآورد از پای خود لنگه کفش
زدش ضربۀ سخت و جانانه‌ای
که:«بی‌جنبه، الحق که دیوانه‌ای!»

برگ برگ خاطرات کهنه را وا می کنم
حاصل آن روزهایم را تماشا می کنم
 
تاب خندیدن ندارد چشم هایم بعد از این
تا تو باشی با تمام دردها تا می کنم


پا به پای کودکی هایم بیا
کفش هایت رابه پا کن تا به تا

قاه قاه خنده ات را سازکن
بازهم با خنده ات اعجاز کن

ای دیر بدست آمده بس زود برفتی

آتش زدی اندر من و چون دود برفتی

چون آرزوی تنگ‌دلان دیر رسیدی

چون دوستی سنگ‌دلان زود برفتی

***

آبی دریا ، قدغن
شوق تماشا ، قدغن
عشق دو ماهی ، قدغن
با هم و تنها ، قدغن
برای عشق تازه ،
اجازه بی اجازه...
پچ پچ و نجوا ، قدغن
رقص سایه ها ، قدغن
کشف بوسه ی بی هوا
به وقت رویا ، قدغن
برای خواب تازه ،
اجازه بی اجازه...
در این غربت خانگی
بگو هرچی باید بگی
غزل بگو به سادگی
بگو ، زنده باد زندگی
برای شعر تازه ،
اجازه بی اجازه...
از تو نوشتن ، قدغن
گلایه کردن ، قدغن
عطر خوش زن ، قدغن
تو قدغن ، من قدغن
برای روز تازه ،
اجازه بی اجازه


شهریار قنبری

این‌که دلتنـــگ توام اقـــرار مـــی‌خواهــد مگر؟

ایـن‌که از مــن دلخوری انکــار مـی‌خواهد مگر؟

وقــت دل کــــندن به فـــکر باز پیوستن مباش

دل بـــــریدن وعـــــده دیـــدار می‌خواهد مگر؟

عقل اگر غیرت کند یک بار عاشق مـی‌شویم

اشتباه ناگـــــهان تکـــــرار مــــی‌خواهد مگر؟

مــن چــرا رسوا شوم یک شهر مشتاق تواند

لشــکر عشاق پرچــم‌دار مــی‌خواهــد مگر ؟

با زبان بــــی‌زبانــــی بارها گفتــــــــی: بـــرو

من که دارم می‌روم ! اصرار می‌خواهد مگر ؟

روح ســرگردان مــن هــر جا بخواهد می‌رود

خانه دیـــوانگان دیـــوار مـــی‌خواهد مــــگر ؟

ز من دل بر کنی

حدیث خود بر که افکنی؟

هر کجا روی

وصله ی منی

ساغر ، وفا از چه بشکنی؟

گذشتم از او

به خیره سری

گرفته ره مرا دیگری

کنون چه کنم با خطای دلم؟

گرم برود آشنای دلم

به جز ره او

نه راه دگر

دگر نکنم خطای دگر

به جز ره او

نه راه دگر


(سامورایی!)

پر میکشم از پنجره ی خواب تو تا تو
 هر شب من و دیدار،در این پنجره با تو

 از خستگی روز همین خواب پر از راز

 کافیست مرا،ای همه خواسته ها تو

کودکی هایم اتاقی ساده بود

قصه ای دور اجاقی ساده بود

شب که میشد نقشها جان میگرفت

روی سقف ما که طاقی ساده بود